کیانیان
کیانیان دومین سلسله پادشاهی اساطیر ایرانی است. از این سلسله در منابعی مانند : اوستا کتاب مقدس زرتشتیان، داستانهایی که در سلسله ساسانیان رواج داشته و کتابهای پهلوی کهن مانند بندهش، دینکرد، مینوی خرد و ... آمده است. برخی باستان شناسان و محققین معتقدند که چنین سلسلهای وجود داشته است و وجود آن بر پایه افسانهها نبوده است، بر این اساس این سلسله زمانی در ایران حکمرانی میکرده است. برخی دیگر نیز پادشاهان این سلسله را معادل با پادشاهان مادها میدانند.
کیانیان در اوستا نام خانوادگی سلسلهای سلطنتی نیست، اما در عهد ادبیات میانهٔ ایرانی، در متنهای پهلوی، افراد این خاندان پادشاهانی شمرده میشوند که بعد از پیشدادیان به فرمانروایی ایران رسیدهاند.[۱]
در شاهنامهی فردوسی نیز سلسلهٔ کیانیان بعد از پیشدادیان به حکمرانی میرسد و موسس این سلسله نیز بر پایه اطلاعات شاهنامه کیقباد است و با مرگ اسکندر پسر دارا نیز این سلسله منقرض میشود.
محتویات
۱ واژهشناسی
۲ کَویان (کیانیان) در اوستا
۳ پادشاهان کیانی
۳.۱ از کیقباد تا کیخسرو
۳.۱.۱ کیقباد
۳.۱.۲ کیکاووس
۳.۱.۳ کیخسرو
۳.۲ از لهراسپ تا گشتاسپ
۳.۲.۱ لهراسپ
۳.۲.۲ گشتاسپ
۳.۳ از بهمن تا اسکندر
۳.۳.۱ بهمن
۳.۳.۲ همای
۳.۳.۳ داراب
۳.۳.۴ دارا
۴ تبارنامه
۵ پایتخت
۶ پانویس
۷ منابع
واژهشناسی
کیانیان (در اصل کَیان یا کَویان) جمع واژهٔ «کَی»، به معنای حکیم و دانشمند میباشد. این واژه در اوستا به شکل «کَوی» آمدهاست.[۲]
کَویان (کیانیان) در اوستا
کَویها و کَرپنان (karpan) در اوستا گروهی خاص از روحانیانِ دارای مذهب دیو یسنا هستند که با زرتشت دشمنی میکردند.[۲] اما از هشت تن نیز -که مردمانی نیک بودند و پیش از زرتشت زندگی میکردند- با لقب کَوی یاد شده است. اسامی این هشت تن از این قرار است:
کَویکوات (Kavi Kavat)، به فارسی: کیقباد
کَویائیپیوُهو (Kavi Aipivohu) به فارسی : کی اپیوره
کَویاوسَذَن (Kavi Usazn)، به فارسی: کیکاووس
کَویاَرشن (Kavi Arshan) به فارسی:کیآرش
کَویپیسینه (Kavi Pisinah) به فارسی:کیپشین
کَویبیَّرشن (Kavi Byarshan)به فارسی : کی به آرش
کَویسیّاوَرشَن (Kavi Syavarshan)، به فارسی: کیسیاوش
کَویهئوسرَوَه (Kavi Haosravah)، به فارسی: کیخسرو
از این افراد، کیقباد، کیکاووس و کیخسرو به پادشاهی رسیدند. دو تن دیگر نیز خارج از این گروه، در سلسلهٔ کیانیان، در زمان زرتشت میزیستهاند:
اَئوروتاَسپَ (Aurvataspa)، به فارسی: کیلهراسپ و کَویویشتاسپَ (Kavi Vishataspa)، به فارسی: کیگشتاسپ.[۳] ترتیب و توالی پادشاهان ماد به وضوح نشانگر آن هستند که اینان همان کیانیان اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه هستند که بیشتر تحت القاب مربوطه مهم خودشان معرفی شده اند. که ما نامها و یا القاب ایشان را جداگانه به ترتیب توالی تاریخی شان می آوریم تا مورد مقایسه قرار گیرند: پادشاهان ماد: دایائوکو (715-768 ق.م)، اوپیته یا اوپیس (؟685-715ق.م) [دارای چهار اولاد ذکور]، خشثریته (647- ؟ 685 ق.م)، فرائورت (625-647 ق.م)، کی آخسارو (585-625ق.م) و آستیاگ (؟555- 585ق.م). پادشاهان کیانی: کی قباد، کی اپیوه[دارای چهار اولاد ذکور]، کیکاوس (یعنی پادشاه سرزمین چشمه ها= کاشان)، فرود-سیاوش، کیخسرو و آژدهاک (که نامش با اژی دهاک بابلی= یعنی خدا- پادشاه ماروش بابلی یعنی مردوک مشتبه شده و از رده پادشاهان کیانی خارج شده است).
پادشاهان کیانی
تندیس رستم در شهر رامسر در کنار پلکان هتل قدیم رامسر
تندیس اسفندیار در شهر رامسر در کنار پلکان هتل قدیم رامسر
سلسلهٔ کیانیان را به سه دوره میتوان تقسیم نمود [۴]:
از کیقباد تا کیخسرو
این دوره از سلسله با پادشاه شدن کیقباد شروع میشود و با ناپدید شدن کیخسرو خاتمه میابد. خصیصهٔ بارز این دوره نبردهای طولانی مدت ایران و توران میباشد. این نبردها با کشته شدن سیاوش، پسر کیکاووس، بدست افراسیاب، و کین خواهی سیاوش بوسیلهٔ ایرانیان به اوج خود میرسد. پادشاهان این دوره از این قرار میباشند:
کیقباد
کیقباد
کیقَباد اولین شاه از سلسلهٔ کیانیان است. نام او در اوستا به صورت کوی کَوات آمده است. پس از مردن گرشاسپ آخرین شاه از شاهان پیشدادی، با اینکه توس و گستهم، پسران نوذر، زنده بودند و خاندان فریدون هنوز از میان نرفته بود، اما چون فرّ ایزدی با آنان نبود، به شاهی نرسیدند. پس از مشورت زال با موبدان، بزرگان ایران کیقباد را که دارای فرّ ایزدی وبرازندهٔ تاج و تخت بود به شاهی برگزیدند. رستم پسر زال به البرز کوه[۱] رفت و او را به ایران آورد. پس از رسیدن کیقباد به شاهی، تورانیان که به ایران هجوم آورده بودند شکست یافته و برگشتند.
محتویات
۱ اساطیر در تاریخ
۲ پانویس
۳ جستارهای وابسته
۴ منابع
۵ پیوند به بیرون
اساطیر در تاریخ
در دوران ساسانیان حتا خاطرهٔ ایران هخامنشی نیز از اذهان سترده گشته[۲]، از آن جمله نامهای کورش، داریوش به فراموشی سپرده شده بود. در عوض قهرمانان اوستا را، از قبیل کویکواد و کویخسرو و کویویشتاسپ و غیره، چون شاهان باستانی ایران میپنداشتند. دوران سلطنت هخامنشیان در روایات شرقی قرون وسطا، تقربیا بالکل فراموش شده بوده و حتا دربارهٔ دولت پارتی یا اشکانیان نیز اطلاعات مبهم و مغشوش و مخدوشی وجود داشته است.
در تاریخ ایران باستان با دو نام «کیقباد» مواجه هستیم و ممکن است تاریخ و سرگذشت هر یک با دیکری مخلوط یا هر دو یکی باشند. اما در بین این دو شخصیت فقط یکی از ایشان ظاهرا به کیش زرتشت بوده و بسیار ستوده شده است. بار اول از قباد در داستان نوذر مشاهده میشود و آن در زمانی است که افراسیاب ایرانیان را مجبور به جنگ نموده و قباد برادر قارن شاه ری دلاورانه وارد میدان میشود. صحنهٔ نبرد چنان بود که یک جنگجوی تورانی از سپاه نوذر مبارز میطلبد ولی کسی پا به میدان نمیگذارد عاقبت « قبادپیر » به میدان میرود:
بشد بارمان تا بدشت نبرد
سوی قارن کاوه آواز کرد
کزین لشکر نوذر نامدار
که داری که با من کند کارزار
نگه کرد قارن به مردان مرد
از آن انجمن تا که جوید نبرد
کس از نامدارنش پاسخ نداد
مگر پیر گشته دلاور قباد
دژم گشت سالار بسیار هوش
زگفت برادر برآمد به جوش
دومین کیقباد همان است که مقالهٔ مزبور متعلق به اوست. در دوران او هنوز ایران غرق دراغتشاش و آشوب بود و اغلب شاهان ایران به واسطهٔ زابلیان برگزیده و بر تخت شاهی جلوس مینمودند. اینک زوتهماسپ به سبب کهولت سن، که آن را هم نیز زال بر سر کار آورده بود در گذشته و تخت سلطنت بدون شاه مانده بود. در این زمان زال به فرزندش رستم این چنین فرمان میدهد:
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیر گوپال و بفراز یال
برو تازیان تا به البرزکوه
گزین کن یکی لشکر همگروه
ابَر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
به دو هفته باید که ایدر بوی
گه و بیگه از تاختن نغنوی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
قبر مادر کیقباد: در بالای روستای جهان از روستاهای شهر بام و صفی آباد در استان خراسان شمالی در بالای کوههای شاه جهان قبری وجودارد سنگی که مردم اهالی جهان این مطلب سند به سند از اجداد آنها به اینان رسیده است این بنا که در قسمت غربی و مشرف به النگ و چشمه عباسقلی خان بافاصله 100 متر گودی وجود داردکه اطراف آنها را سنگ چین کرده اند و به مادر کیقباد منسوب است. مردم جهان می گویند قبر مادر کیقباد در زمان فتحعلی شاه شکافته شده است و منجمله تاجی را از آنجا برده اند.
کیکاووس
او دومین پادشاه کیانی است. برخی او را معادل با کمبوجیه در نظر می گیرند.[۵] او پدر سیاوش است.
کاووس پسر کیقباد
نسخه فارسی شاهنامه:کیکاووس بر تخت پرواز
کیکاووس (کیکاووس هم نوشته میشود) دومین شاه کیانی و نام دارترین پادشاه این سلسله و نوهٔ کیقباد است. غمنامهٔ رستم و سهراب و داستان سیاوش نیز به دوران پادشاهی کیکاووس تعلق دارد. کیکاووس در داستانهای اسطورهای ایران بیشتر به عنوان مظهر و قدرتی یاد شدهاست که به همهٔ تسلط و شکوه، در برابر جهان، ناچیز و رفتنی است. وی یکصد و شصت سال سلطنت کرد و پس از او کیخسرو به پادشاهی رسید.
بنا بر باورهای ایرانیان کهن، کیکاووس بر هفت کشور و بر دیوان و آدمیان فرمانروایی مطلق مییابد. او بر سر کوه البرز هفت کاخ میسازد: یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. او از این کاخها بر همه حتی بر دیوان مازندران فرمان میراند. این هفت کاخ چنانند که هر کسی بر اثر پیری نیرویش کم شود، به کاخ او در میآید و دیگر باره توان بدو باز میگردد و جوان میشود.
محتویات
۱ سفر به آسمان
۲ جنگ با دیوان
۳ مرگ
۴ جستارهای وابسته
۵ منابع
سفر به آسمان
کیکاووس همچون فریدون و جم بیمرگ آفریده شده بود و دیوان برای این که مرگ را بر او چیره گردانند، دیو خشم را به یاری میگیرند و او را میفریبند. کیکاووس فریب دیوان را میخورد و بر فرمانروایی هفت کشور مغرورش میکنند. آنگاه آرزوی رفتن به آسمان را در دل او زنده میکنند. میگویند کیکاووس گردونهٔ خود را بر پای عقابهایی میبندد و آهنگ پرواز به آسمان را میکند، تا مرز نور و تاریکی پیش میرود و از همراهان جدا میماند ولی دست از عناد بر نمیدارد. در این هنگام، فره از او جدا میشود و سپاهش از این جای بلند بر زمین پرتاب میشوند. نریوسنگ، پیک اهورا مزدا، میخواهد او را بکشد که ناگاه، فرهوشی کی خسرو، که هنوز به دنیای مادی نیامده بود، در میرسد و به او میگوید: او را مکش که از او سیاوش و از سیاوش من در وجود خواهم آمد. پس کیکاووس از مرگ رهایی یافت، اگرچه پس از آن میرا شد. ماجرای سفر کی کاووس به آسمان با سفر فرعون در روایات اسلامی قابل قیاس است. شرح کامل سفر فرعون که به لحاظ شکلی هم شباهت به سفر کاووس دارد در منابع تاریخ و تفسیر اسلامی از جمله تفسیر سورآبادی و قصص قرآن مجید(برگرفته از همان تفسیر) به تفصیل آمده است.
جنگ با دیوان
کیکاووس پس از آنکه فریب دیوان را میخورد، با وجود مخالفتهای پهلوانان و بزرگان به ویژه زال و رستم، آهنگ مازندران میکند تا آن جا را فتح کند و بر شاه مازندران پیروز شود. شاه مازندران از دیو سپید کمک میخواهد. دیو سپید جادو میکند و چشمان کیکاووس و همراهانش را تیره میسازد و لشکر ایران پریشان و پراکنده میشود. کیکاووس در این هنگام به یاد پندهای زال و بزرگان ایران میافتد و به زال و رستم پیغام میفرستد که او را یاری دهند. زال هم رستم را به یاری وی میفرستد و او را روانهٔ مازندران میکند. رستم پس از آزمایشها و نبردهای شگفت انگیز از هفت منزل - که به هفت خوان رستم نام کرده شده - میگذرد و بر دیو سپید پیروز میگردد. کیکاووس و همراهان او به دست رستم از دیو سپید نجات مییابند و بینایی خود را از جگر دیو سپید که رستم آن را دریدهاست و درمان چشمانش است، باز مییابند. برخی معتقد هستند که محل فرود کیکاووس از اسمان به زمین ورسیدن به ارامش در لارستان واقع درجنوب فارس می باشد.جالب است که در شهر کهن لار مرکز لارستان؛ محله ای قدیمی به نام کهویه وجود دارد؛ که احتمالاً تغییر یافته کیکاووسیه است.
مرگ
کیکاووس پس از ۱۶۰ سال پادشاهی در می گذرد و پس از او کی مهیار به پادشاهی میرسد.
کیخسرو
کیخسرو پسر سیاوش و فرنگیس است. او را بزرگترین پادشاه کیانی می دانند. همو است که با لشکرکشی به توران، به خونخواهی سیاوش افراسیاب را می کشد و بدین ترتیب به جنگهای ایران و توران پایان می دهد. برخی او را با کورش بزرگ یکی می دانند.[۶]
کیخسرو پسر سیاوش
نبرد سپاه ایران به رهبری کیخسرو با سپاه توران به رهبری افراسیاب
کیخسرو در اساطیر و حماسههای ایرانی و شاهنامهٔ فردوسی، فرزند سیاوش و فرنگیس [۱] و نوهٔ کیکاووس و افراسیاب و یکی از نامدارترین شهریاران و دلاوران است. واژه کیخسرو به معنی «شاه نیکنام» است.
کیخسرو در عدالت و شهامت سرآمد شاهان دیگر کیانی میباشد و به نسبت از کیکاووس خوشنامتر است. زیرا کیکاووس در شاهنامه اعمالی موذیانه[۲] انجام میدهد اما کیخسرو به عنوان پادشاهی عادل و شجاع باقی میماند. در شاهنامه و همچنین در متون پهلوی کیخسرو نمادی از یک شاهنشاه آرمانی است. دستور مرگ سیاوش را افراسیاب صادر میکند و کیخسرو انتقام پدر را از افراسیاب میگیرد.
محتویات
۱ زندگینامه
۲ پادشاهی
۳ جنگ های ایران و توران
۴ کنارهگیری از پادشاهی
۵ کیخسرو از دیدگاه عرفان
۶ پانویس
۷ جستارهای وابسته
۸ منابع
۹ پیوند به بیرون
زندگینامه
طبق اسطورهها کیخسرو در توران بعد از کشته شدن سیاوش زاده شد.
پادشاهی
گودرز، پهلوان ایرانی، شبی در خواب دید که سیاوش فرزندی به اسم کیخسرو در کشور توران دارد. پس پسرش گیو را که او نیز از پهلوانان ایرانی بود به توران فرستاد. کیخسرو به ایران بازگشت و قرار بر شاه شدنش شد. ولی طوس، خشمگین شد و اظهار نمود که برادر کاووس[۳] فریبرز لایقتر از کیخسرو است. قرار بر رقابتی شد بین دو پهلوان و بهانهٔ این رقابت این شد که هرکس دژ بهمن در اردبیل را که متعلق به دیوها و اهریمنان است، بگشاید، شاه خواهد شد. فریبرز نتوانست و کیخسرو پیروزمندانه دژ را گشود.
جنگ های ایران و توران
در زمان پادشاهی کیخسرو جنگ های بزرگی میان ایران و توران در می گیرد که در نهایت به پیروزی ایران می انجامد . یکی از این جنگ ها جنگ دوازده رخ است . در این جنگ دوازده پهلوان بزرگ ایران مانند گیو و گودرز با دوازده نامدار تورانی به جنگ تن به تن می پردازند .
کنارهگیری از پادشاهی
پس از قریب به ۶۰ سال فرمانروایی ظفرمندانه به همراه پیروزیهای بزرگ برای ایران، کیخسرو از تخت سلطنت کنار میرود و آن را برای جانشینش، لهراسب، باقی میگذارد[۴]. گفته میشود او به کوهها برای عبادت رفت و عمر جاودان یافت ، در دوران سوشیانس او برای کمک باز خواهد گشت.
برگی از شاهنامه متعلق به سده ۱۴ میلادی (دوره ایلخانی) کیخسرو، افراسیاب را به کین پدرش سیاوش میکشد. محل نگهداری: موزه متروپولیتن نیویورک
کیخسرو از دیدگاه عرفان
کیخسرو طبق گفتهٔ سهروردی عارف، صاحب فرّ کیانی بوده و معراج روحانی داشته و نفس او منقّش به انوار قُدس الهی شده بود و بوسیله آن انوار همهٔ انسانها او را تعظیم میکردند. همچنین در اشعار عارفان مانند حافظ و عطار به بزرگی و نیکرفتاری ستوده شده است، بعضی از پژوهشگران زمان او را نزدیک به ظهور زرتشت میدانند و در روایات مذهبی زرتشتیان و کتاب اوستا از او به عنوان کسی که سوار بر سروش آسمانی که در آخرالزمان رجعت میکند و به یاری سوشیانت برمیخیزد، یاد شده است.
پانویس[ویرایش]
پرش به بالا ↑ فریگیس
پرش به بالا ↑ از قبیل ندادن نوشدارو به رستم برای بهبودی سهراب
پرش به بالا ↑ عموی کیخسرو
پرش به بالا ↑ اما از شاهنامه چنین استنباط میشود که وی پس از پیروزی بر توران بلافاصله مجبور به کناره گیری از پادشاهی میشود.
منابع
اوستا، کهنترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه
از لهراسپ تا گشتاسپ
مهمترین ویژگی این دوره ظهور زرتشت و نبردهای گشتاسپ و پسرانش برای گسترش دینِ بهی میباشد. پادشاهان این دوره از این قرار میباشند:
لهراسپ
نشستن لهراسپ بر تخت شاهی
در اساطیر ایران، لُهْراسپ یا آئوروتاسپه از پادشاهان کیانی است. کیخسرو پیش از عروج به آسمان او را به شهریاری ایران برگزید. این کار کیخسرو با اعتراض پهلوانان و بزرگان روبرو شد ولی بالاخره با دلایلی که کیخسرو آورد بر این انتخاب گردن نهادند. در شاهنامهٔ فردوسی لهراسپ پدر گشتاسپ است. ملازم لهراسب، رهام پسر گودرز بود که از جانب او به حکومت ری و اسپهان (اصفهان) تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد.
ریشهشناسی
صورت اوستایی لهراسپ اَوروت-اسپَ به معنی دارندهٔ اسب تیزرو است.
منابع
فردوسی. «اندر ستایش شاه محمود» شاهنامه ص ۹۷ بیت ۱۰ به بعد.
بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران. ۹۵
یوزف مارکوارت خاور شناس سرشناس آلمانی (در کتاب شهرهای ایران ترجمه احمد تفضلی ص۸۴)
گشتاسبشاه
هنر نمودن گشتاسب در روم و چوگان باختن او در برابر قیصر
گُشتاسب یا گُشتاسپ یا کیگشتاسپ یا ویشتاسپ یا کیویشتاسپ (به معنی دارنده اسب آماده) نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پیامبر ایرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دین وی را پذیرفت و از وی پشتیبانی کرد.[۱] در گاهان، زرتشت چهار بار از این فرمانروا نام میبرد که سه باز آن به گونه کیگشتاسب است. کی به معنی رئیس عشیره و فرمانروا بوده و عنوان فرمانروایان دودمان کیانیان است که گشتاسب نیز یکی از آنان بوده است.[۲] همچنین گفتهاند که عنوان کی و کَوی در ایران شرقی معنی شاه داشتهاست.[۳]
محتویات
۱ گشتاسب بنابر روایات دینی
۲ گشتاسب بنابر روایات ملی
۳ نظریه یکی پنداشتن گشتاسپ کیانی با گشتاسپ پدر داریوش هخامنشی
۴ پانویس
۵ جستارهای وابسته
۶ منابع
گشتاسب بنابر روایات دینی
از میان پادشاهان قدیم گشتاسب کسی است که نام او بیشتر از همه در ادبیات پارسی میانه ذکر شدهاست. وی پسر و جانشین لهراسپ بود. در دینکرد آمدهاست که زرتشت در سی سالگی نخستین الهام را از اهورامزدا دریافت. ده سال بعد هفتمین وحی بر او صورت گرفت و گشتاسب در همین هنگام دین زرتشت را از او پذیرفت. بزرگترین لشکرکشی این پادشاه جنگهایی بود که با ارجاسپ پادشاه خیونان کرد. سپاه ارجاسپ از چینیان و دیگر اقوام خارجی ترکیب شدهبود. جنگ های سخت با این پادشاه سرانجام به پیروزی گشتاسب و دین زرتشت پایان یافت. بنابر روایت بندهش نبرد قطعی میان ویشتاسب و ارجاسپ در کوه کومس واقع در مرزسمنان وگرگان رخ داد. بعد از پیروزی گشتاسب پادشاهان بزرگ را به دین نو خواند و برای هر یک نسخهای از کتاب اوستا همراه یکی از مغان فرستاد تا آنانرا به دین زرتشت رهبری کنند. [۴]
گشتاسب بنابر روایات ملی
دربارهٔ ویشتاسپ (بشتاسب، بشتاسف، گشتاسپ) طبری، مسعودی، دینوری، حمزه اصفهانی، ابوریحان بیرونی، مطهر بن طاهر مقدسی، ثعالبی، دقیقی، فردوسی و ابن بلخی روایاتی نقل کردهاند. چون سی سال از سلطنت گشتاسپ گذشت زرتشت از آذربایجان به دربار او رفت و دین جدید را در آنجا اظهار کرد و کتاب موسوم به اوستا که با خط زرین بر روی دوازده هزار پوست گاو نر نوشته شدهبود، بر پادشاه عرضه کرد.
گشتاسپشاه دین زرتشت را پذیرفت و آتشکدهها بنا کرد. بعد داستان واقعهٔ جنگ ارجاسپ پادشاه توران پیش میآید. ارجاسپ بر کشور گشتاسپ حملهور شد. گشتاسپ برای دفاع، مردانی چون جاماسپ (داماد زرتشت)، زریر برادر خویش و دو پسرش بستور و اسفندیار (سپندیاذ) را داشت. تورانیان بر اثر پهلوانیهای اسفندیار شکست داده شدند ولی گشتاسپ بر اثر افتخاراتی که نصیب فرزندش اسفندیار شده بود بر او رشک برد و او را به جنگ رستم گسیل کرد. در این جنگ اسفندیار به دست رستم کشته شد. [۵]
در شاهنامه فردوسی چهره گشتاسب بکلی با آنچه در اوستا میبینیم ناسازگار است. در حماسه فردوسی گشتاسب شاهی خودکامه و ستمگر است که نمیتواند از ایران در برابر تاخت و تاز تورانیان پدافند کند و به سیستان میگریزد. اینگونه که پیداست دو روایت درباره گشتاسبشاه در دست بودهاست. یکی روایت موبدان زرتشتی و دیگری روایتی از زندگی و کارکرد گشتاسب در میان مردم ایران. همین روایت دوم است که در شاهنامه بازتاب یافتهاست.[۶] در منابع قدیمی، آبادسازی منطقه تالش گشتاسبی را به گشتاسبشاه نسبت دادهاند.[۷]
نظریه یکی پنداشتن گشتاسپ کیانی با گشتاسپ پدر داریوش هخامنشی
یکسان بودن نام ویشتاسپ یا گشتاسپ پادشاه پشتیبان زرتشت که وجود تاریخی او به وسیلهٔ گاهان تأیید میشود و ویشتاسپ پدر داریوش بزرگ باعث شدهاست که برخی از دانشمندان آن دو را یکی پندارند. این مطلب را هرتل و سپس هرتسفلد در کتاب باستانشناسی ایران در سال ۱۹۲۹ مطرح کردهاست. آرتور کریستن سن این نظریه را رد کردهاست. [۸]
پانویس
پرش به بالا ↑ اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران ۱۳۷۴ ص ۱۰۴۶
پرش به بالا ↑ اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران ۱۳۷۴ ص ۱۰۴۶
پرش به بالا ↑ کیانیان، ص ۱۱
پرش به بالا ↑ کیانیان، ص ۱۴۱
پرش به بالا ↑ کیانیان، ص ۱۷۵
پرش به بالا ↑ اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران ۱۳۷۴ ص ۱۰۴۶
پرش به بالا ↑ نزهةالقلوب صص ۹۲-۹۳ و تاریخ گزیده ص ۱۸۰
پرش به بالا ↑ کیانیان، ص ۱ تا
از بهمن تا اسکندر
این دوره از شاهنشاهی کیانیان را میتوان بخش تاریخی با خاطرات مبهم ایرانیان از دورهٔ هخامنشیان دانست. با توجه به اینکه خاطرهٔ هخامنشیان نزد ایرانیان به مقدار بسیار زیادی از بین رفته بود، همچنان داستانهایی از آنان وجود داشت. مانند برخی روایات زندگی کوروش و اردشیرهای هخامنشی که به بهمن نسبت داده شده. پادشاهان این دوره در زیر آمدهاند:
بهمن پسر اسفندیار
حمله بهمن پسر اسفندیار به سیستان و شکست فرامرز پسر رستم در کتاب مجمع التواریخ نوشته حافظ ابرو - حدود ۱۴۲۵ میلادی محل نگهداری موزه متروپولیتن نیویورک
شاهنامه خطی: تیرباران کردن بهمن، فرامرز پور رستم را
بهمن، پسر اسفندیار، از پادشاهان کیانی بود. او پس از گشتاسپ شاه ایران شد. در تواریخ سنتی او را به اردشیر یکم پادشاه هخامنشی نسبت داده اند. در شاهنامه هم به این موضوع اشاره شدهاست.
چو گشتاسب روی نبیره بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید
…
ورا یافت روشن دل و یادگیر
ازان پس همی خواندش اردشیر
…
چو بر پای بودی سرانگشت او
ز زانو فروتر بدی مشت او
اسفندیار هنگام مرگ تربیت بهمن را به رستم سپرد و رستم به او آیین پهلوانی را تمام و کمال آموخت. اما بهمن پس از رسیدن به پادشاهی به خونخواهی پدرش از اصطخر به زابل لشکر کشید، فرامرز پسر رستم از حرکت سپاه بهمن آگاه گشت. او هم با لشکری عزم جنگ به سوی لشکر بهمن که از فارس میآمد، شتافت. این دو لشکر در محل کنونی این شهر به هم تلاقی کرده و پس از زد و خورد، بهمن پیروز گشت. گویند که از شرق محل نبرد داری تهیه کرده و در غرب محل نبرد، آن دار را استوار ساخت و فرامرز را در آنجا به دار آویخت. امروزه این دو محل در دو سوی شهر بم قرار دارند. به طوری که محلی را که دار از آنجا تهیه شده به نام دارستان و محلی را که فرامرز به دار آویخته شده، دارزین مینامند.[۱]
منابع
پرش به بالا ↑ مهرالزمان نوبان. نام مکانهای جغرافیایی در بستر زمان. چاپ اول. تهران: انتشارات ما، ۱۳۷۶. ۲۰۹. شابک ۹۶۴-۶۴۹۷-۰۰-۴.
همای
همای دختر بهمن
همای چهرزاد (چهرآزاد) نام شهبانویی کیانی است؛ مطابق با تاریخ روایی ایران، وی دختر، همسر و جانشین سلطنت بهمن، پسر اسفندیار بود. طول پادشاهی وی در بندهش (بندهشن) و منابع تاریخی (اسلامی) 30 سال و در شاهنامه و بهمننامه 32 سال داده شده است. تنها یک منبع پهلوی (بندهش) حاوی گزارشی دربارهی همای است: در طول پادشاهی وهومن (بهمن) «تنگسالی پدید آمده بود، ایرانیان در میان خود دچار کشمکش و نزاع شده بودند، و از دودمان شاهی کسی نمانده بود که فرمانروایی کند؛ ایشان (ایرانیان) همای، دختر وهومن را به شاهی نشاندند». او سی سال پادشاهی کرد. منابع اسلامی به طور کلی با این گزارش همداستاناند اما در برخی جزییات تفاوتهایی دارند. برای نمونه، نام همای در منابع موجود به صورت Xomaani (خمانی)، Xomaay (خمای)، Homaaya (حمایه) آشکار میشود، که همگی ترانوشتهای گوناگون واژهی پارسی میانهی Humaay، که از واژهی ایرانی باستان Humaaya* (اوستایی Humaaiiaa، نام دختر ویشتاسپ در یشت 13/39؛ ایلامی u-ma-ya) گرفته شده، هستند. معنای نام همای موضوعی مورد بحث و جدل پژوهشگران است (بنونیست آن را «خوشبخت»، اشمیت «دارای اندیشهی نیک»، و مایرهوفر «دارای هنرهای نیک» معنا کرده است) لقب همای، یعنی چهرزاد، که کوتاه شدهی «چهرآزاد» به معنای ”از تباری نجیب“ است، در بسیاری از منابع داده شده است. شکل شهرآزاد (Shehraazaad) در کتاب طبری و فارسنامهی ابن بلخی، گونهی پارتی این واژه را نشان میدهد. به نوشتهی مسعودی و یعقوبی، شهرآزاد لقب مادر هما بود، حال آن که حمزهی اصفهانی به هما لقب اضافی شمیران (shemiran) را نیز میدهد. فردوسی همای را با عنوانهای هنرمند، بادانش، و نیک رای، وصف میکند و دربارهی او این داستان را ارائه میدهد: همای محبوب پدر خود بود و مطابق با سنت مقبول زرتشتی (خویدوده) بهمن با او ازدواج کرد و وی را به عنوان جانشین خود برگزید. بهمن همچنین فرزندی را که همای آبستناش بود، به عنوان جانشین مشروع سلطنت معرفی کرد. پس از درگذشت وی، همای پسری به دنیا آورد اما برای حفظ سلطنت برای خود، نوزاد را به دایهای سپرد و اعلام کرد که بچه، مرده زاده شده بود. همای سرانجام نوزاد را در جعبهای چوبی نهاد و آن را به رود فرات (به نوشتهی طبری و بلعمی، رود کر در فارس) افکند. بچه را مردی رختشوی یا آسیابان نجات داد و او را «داراب» نام نهاد. داراب بزرگ شد، هویتاش دانسته شد، و سرانجام به تخت پادشاهی نشست. ازدواج همای با پدر تنیاش مورد تردید برخی منابع تاریخی اسلامی (مانند ابن بلخی، که مدعی است وی تا پایان عمر باکره بود) قرار گرفته است، شاید بدین سبب که آنان از ثبت خبر این ازدواج همخون، که تابویی بسیار اکید در اسلام است، اکراه داشتهاند. تبارنامهی یکسره متفاوتی برای همای، در حماسهی داستانی بهمننامه ارائه شده است. در این داستان گفته میشود که بهمن به سبب دسیسهی همسر نخستیناش (یک شاهدخت کشمیری) از ایران بیرون رانده شد، و به طور ناشناس در مصر زندگی کرد و در آن جا به همای، دختر جنگجوی شاه مصر، برخورد. بهمن پس از چند نبرد تن به تن با او، دلباختهاش شد و با وی ازدواج کرد و با یاری همای پادشاهی خود را بازیافت. سپس، هنگامی که بهمن احساس کرد زمان مرگاش فرارسیده است، همای را به جانشینی خود منصوب کرد و او نیز به درستی پادشاهی کرد. بسیاری از رویداده های نسبت داده شده به دوران پادشاهی همای، نشان دهندهی ترکیب تاریخ روایی کیانیان با تاریخ دودمان هخامنشی هستند. برای نمونه، گفته میشود که همای با یونانیان (رومیان) به نبرد پرداخت و یونانیانی را که اسیر گرفته بود برای ساختن چندین بنای یادوارهای (مانند کاخهای هزارستون، یعنی تخت جمشید) در استخر فارس به کار گرفت. داستانهایی نیز دربارهی دو داراب (پسر و نوهی همای) گفته شده که مبتنی بر آمیزهای از اسطورههای ایرانی باستان با افسانههای یونانی و یهودی هستند. یک روایت فرعی در داستان همای، برادری به نام ساسان برای وی ساخته است که در آن داستان، جانشین برحق بهمن نشان داده شده است تا ساسانیان به کیانیان پیوند داده شوند و در نتیجه، مشروعیت ساسانیان به عنوان جانشینان آن شاهان باستان، استوار و تثبیت گردد. به هر حال آنچه مشهود است،همای یا همای چهرآزاد دختر بهمن پسر اسفندیار بوده که سی سال پادشاهی ایران نموده ، و داراب پسر خود را ولیعهد نمود. او را چهرآزاد نیز میگفتند. از بناهای او شهر چهرازادگان است که آن را معرب کردند و جرفادقان میگویند و بعضی گلپایگان میخوانند.
امام محمد غزالی در کتاب «نصیحه الملوک» که به فارسی نگاشته شده، از همای بنت بهمن یاد میکند. برای همای خواننده به همای (خواننده) مراجعه کنید.
داراب (شخصیت)
داراب، یکی از شاهان ایران در شاهنامهٔ فردوسی است، که پدر دارا (داریوش سوم هخامنشی) شناخته میشود.[۱] با توجه به تاریخ سنتی ایران، داراب با داریوش دوم هخامنشی همسان انگاشته میشود.
داریوش دوم (داراب) پدر اوستانوس پدر آرشام پدر داریوش سوم (دارا) بوده است، و بنابراین داریوش سوم نسبش با سه نسل فاصله به داریوش دوم میرسد، و بههمین جهت در تاریخ سنتی، داراب را پدر دارا دانستهاند.
محتویات
۱ در شاهنامه
۲ بازتاب و اثرگذاری
۳ منشاء
۴ پانویس
۵ منابع
در شاهنامه
داراب در یکی از نبردهای خود به روم با فیلقوس (فیلیپ دوم مقدونی) نبرد میکند و سپاه او را شکست میدهد و پس از آشتی، دختر فیلقوس، ناهید را به همسری برمیگزیند و با خود به ایران میآورد. داراب از ناهید به دلیل نفس بدبویش دلآزرده میشود و او را که به اسکندر باردار است به روم باز میگرداند، و اسکندر در خانهٔ فیلقوس به دنیا میآید. به دلیل ترس از سرافکندگی، این راز پنهان نگاه داشته میشود و اسکندر پسر فیلقوس به شمار میآید و کینهٔ ایرانیان در دل رومیان ریشه میگیرد.[۲]
داراب که همسر دیگری برگزیده است، دارا (داریوش سوم) از او زاده میشود. داراب، دارا را جانشین خود میکند و در میگذرد. دارا (داریوش سوم هخامنشی) در برابر اسکندر شکست میخورد.
بازتاب و اثرگذاری
ایرانیان با چنین داستانی برای اسکندر ایرانگشا، نژادی ایرانی قائل شده بودند و او را برادر داریوش سوم به حساب میآورند. همین داستان زیربنای اسکندرنامه و روایتهای مثبت منتسب به اسکندر را به وجود میآورد.[۳]
منشاء
سرگذشت افسانهای اسکندر قطعاً منشائی ایرانی و پهلوی ندارد و در اصل از منابع رومی و سریانی به عربی و از آنجا به به آثار زبان فارسی راه پیدا کرده است. چراکه در متنهای دینی اسکندر همیشه با لقب «گجسته» (ملعون) مورد نفرین است و در روایتهای دینی سوزاندن اوستا به او نسبت داده شده است.[۴]
پانویس
پرش به بالا ↑ تاریخ اساطیری ایران، ص ۷۷.
پرش به بالا ↑ تاریخ اساطیری ایران، ص ۷۷.
پرش به بالا ↑ تاریخ اساطیری ایران، ص ۷۷.
پرش به بالا ↑ تاریخ اساطیری ایران، ص ۷۸.
داریوش سوم
داریوش سوم
داریوش سوم در یک کاشیکاری رومی
دوران
۳۳۶ تا ۳۳۰ پیش از میلاد (۶ سال)
تاجگذاری
۳۳۶ پیش از میلاد[۱]
زادروز
۳۸۰ پیش از میلاد
زادگاه
ایران، پارسه
مرگ
۳۳۰ پیش از میلاد (۵۰ سالگی)
محل مرگ
بین سمنان ودامغان درپای جبال البرز
پیش از
اسکندر مقدونی
پس از
ارشام دوم
دودمان
هخامنشیان
پدر
آرشام
مادر
سیسیگامبیس
فرزندان
استاتیرای دوم، دریپهتیس
دین
مزدیسنا
داریوش سوم یا دارا (به پارسی باستان: )، دوازدهمین و آخرین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی بود. او فرزند آرشام (نوهٔ داریوش دوم)، و سیسیگامبیس، دختر اردشیر دوم بود.
او در سال ۳۸۰ پیش از میلاد در پارسه متولد شد و در سال ۳۳۰ پیش از میلاد در دامغان بدست اردشیر پنجم کشته شد. در شاهنامهٔ فردوسی و تاریخ سنتی ایرانیان، داریوش سوم با نام «دارا» شناخته میشود و پدر او داراب معرفی شدهاست.[۲]
در سال ۳۳۳ پیش از میلاد در نبرد ایسوس ارتش اسکندر، قوای هخامنشیان به فرماندهی داریوش سوم را شکست میدهد.[۳]
در سال ۳۳۱ پیش از میلاد قوای داریوش سوم به وسیله اسکندر مقدونی در جنگ گوگمل در شرق موصل امروزی شکست سنگینی متحمل میشوند.[۴]
در سال ۳۳۰ پیش از میلاد داریوش سوم کشته شده و هگمتانه فتح میشود، همچنین تخت جمشید به وسیله اسکندر مقدونی ویران شده و حکمرانی هخامنشیان بر ایران پایان میپذیرد.[۵]
محتویات
۱ منبعشناسی برای زندگانی داریوش
۲ بر تخت نشستن
۳ وقایع دوران سلطنت داریوش
۳.۱ طغیان مجدد در مصر
۳.۲ درخواست کمک آتنیها برای مقابله با اسکندر
۳.۳ اسکندر و عبور از دروازههای بدون نگهبان
۳.۳.۱ نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گرانیک
۳.۳.۲ دومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد ایسوس
۳.۳.۳ تسخیر فنیقیه و مصر توسط اسکندر
۳.۳.۴ سومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گوگمل
۴ آتش در کاخ
۵ مرگ داریوش سوم
۶ علت سقوط هخامنشیان
۷ داریوش در تاریخ اساطیری ایران
۸ سرنوشت خانواده داریوش سوم
۹ تبارنامه داریوش سوم
۱۰ نگارخانه
۱۱ پانویس
۱۲ منابع
۱۳ مطالعه بیشتر
منبعشناسی برای زندگانی داریوش
موزائیک اسکندر در پمپئی که در موزه ملی آثار باستانی ناپل نگهداری میشود
نوشتار اصلی: منبعشناسی تاریخ ماد و هخامنشی
فقدان منابع برای سده پایان حکومت هخامنشی، مشکل اصلی برای تاریخنگاری زندگانی و حکمرانی داریوش سوم است. هیچ متن یا بنای تاریخی پادشاهی در دسترس نیست و تنها دانش ما برگرفته از تاریخنگاران یونانی است که دوره زندگی اش را در مقایسه با دوران آغازین عالی اسکندر مقدونی شرح داده اند. تعداد محدودی اسناد در بابل شامل فهرست شاه اوروک یافت شده است؛ دفتر گزارش نجومی که تاریخ جنگ گوگاملا و تاریخ ورود اسکندر به بابل را ثبت کرده است. و برخی گزارش های جمع آوری شده توسط آبراهام ساش (به انگلیسی: Abraham Sachs) که در آن نام شخصی داریوش، در جای دیگر ذکر نشده است، در دو رونوشت کمی متفاوت داده شده است. منبع اصلی شفاهی، که سده های بعد از دوران داریوش به صورت کتبی در آمده اند، گزارش همراهان اسکندر و مشتقات آنها است: تاریخ عمومی دیدوروس سیکولوس (قرن یک میلادی). آناباسیس آریان (قرن دوم میلادی) و در زبان لاتین، کورتیس روفوس (احتمالاً قرن اول میلادی) هر دو به طور کلی از گزارش های خیالی معاصرینشان که توسط کلیتارخوس، «اسکندر» نوشته پلوتارخ و برخی منابع در مورالیا (سال سدم میلادی) و تاریخ جهان تروگ پمپهای که به صورت مختصر توسط ژوستین در قرن سوم میلادی نقل شده است. تنها بنای یادبود تاریخی مفید، موزائیک اسکندر مقدونی در پمپئی است.[۶]
بر تخت نشستن
هنگامی که در زمان اردشیر سوم دربارهٔ خاندان هخامنشی و شاهزادگان آن سخن میرفت نام داریوش بر زبان نمیآمد و اردشیر سوم وقتی که میخواست برای استقرار حکومت خود شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشتهاست. داریوش در جنگ با کادوسیان در روزگار اردشیر سوم رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را «دلیرترین پارسیان» نامید و او را ساتراپ ارمنستان کرد.
دربارهٔ اینکه او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسیار گفتهاند اما آنچه به حقیقت نزدیکتر مینماید این است که باگواس خواجه وزیر بزرگ دربار اردشیر سوم او را با هر حیلهای بود، به روی کار آورد تا عملاً خودش فرمانروای مطلق باشد. زیرا باگواس گمان کرده بود که داریوش شاهزادهٔ زرنگی نیست و شاه نیرومندی نخواهد شد. داریوش سوم در هنگام جلوس تقریباً چهل و پنج سال داشت و کسی نبود که در آن سن و سال بازیچهٔ دست یک خواجهٔ حرم واقع شود.[۷] داریوش به اشارات و نظرات باگواس توجهی نمی کرد و وزیر بزرگ که به خطای خود آگاهی یافته بود، برآن شد که داریوش را از میان بردارد. داریوش از این تصمیم باخبر شد و او را فراخواند و جام زهری به او نوشانید.
وقایع دوران سلطنت داریوش
آغاز پادشاهی داریوش سوم با شروع حکومت اسکندر پسر فیلیپ در مقدونیه تقریباً مقارن است و در سیر تاریخ، او مانند رقیبی است که سرنوشت برای اسکندر تراشیدهاست. داریوش سوم در سال ۳۳۶ پیش از میلاد بر تخت نشست و سلطنتی را آغاز کرد که دوران کوتاه آن پر از رویدادهای بزرگ بود. پایان زندگی او در حقیقت پایان شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان بود.
طغیان مجدد در مصر
قتل باگواس خواجه داریوش را با یک طغیان مجدد در مصر مواجهکرد. درست در همان اوقات اسکندر بیست ساله در مقدونیه به آرام کردن طوایف شمالی سرزمین خویش سرگرم بود، داریوش در صدد تسخیر مجدد مصر برآمد. در اوایل سال ۳۳۴ پیش از میلاد داریوش طغیان مصر را فرو نشاند و از آنجا به پارس بازگشت تا جهت خویش قصرهایی بسازد و حتی در آسایش و فراغت، بنای مقبره ای را هم برای خود بنیاد نهد طرحی که بروز حوادث آن را ناتمام گذاشت.[۸]
درخواست کمک آتنیها برای مقابله با اسکندر
در بازگشت از مصر داریوش سوم به آتنیهایی که از وی کمک مالی درخواست کردند تا با پسر فیلیپ مقدونی به مبارزه برخیزند، از روی بی اعتنایی جواب رد داد. چرا که بخاطرش نمیرسید، یک جوان بیست ساله بتواند، نقشههایی را که فیلیپ مقدونی از آن دم می زد، دنبال کند. وقتی هم اهمیت خطر را دریافت و مبلغی هم ازین بابت به یونان فرستاد، دیگر خیلی دیر شدهبود و مقاومت آتن هم نمی توانست، از اینکه یونان از زیر سلطهٔ اسکندر درآید، جلوگیری بیشتر کند.
اسکندر و عبور از دروازههای بدون نگهبان
از زمانی که اردشیر دوم و اردشیر سوم خشونت و فساد را همچون وسیلهای برای نیل به قدرت بکار بردهبودند، امپراتوری هخامنشی در نزد عامهٔ رعایا به یک دستگاه تعدی و فشار تبدیل شدهبود که دیگر برای حفظ آن تقریباً هیچکس حاضر نبود، حیات خود را به خطر بیندازد. تسامح کوروش بزرگ مدتها پیش جای خود را به تعصب و تجاوز داده بود و دیگر در نزد اقوام تابع که سرراه خطر بودند، علاقهای به حفظ پیوند با امپراتوری باقی نمانده بود. اسکندر در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با حدود سی یا چهل هزار جنگجوی یونانی و مقدونی، قصد گذر از دروازههای آسیا را کرد، دروازههایی که در این زمان نگهبان واقعی نداشتند.[۹]
نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گرانیک
نقشهای که زمان و محل سه نبرد گرانیک، ایسوس، و گوگمل نشان داده شدهاست. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.
در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد، در حوالی آسیای صغیر، در کنار رود گرانیکوس که آنسوی تنگهٔ داردانل به دریای مرمره میریزد، اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر بنام نبرد گرانیک یا گرانیکوس رخ داد. در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر، به زحمت از آسیب زوبین مهرداد، داماد داریوش، جان بدر برد که برادر مهرداد، برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر کلیتوس دوست صمیمی اسکندر، درینجا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود، زندگی اسکندر در خطر قطعی بود. جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد. پس از شکست، سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفتهبودند، فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آنها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت میکردند و در در این جنگ، در قسمت ذخیره بودند، تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر گردیدند، همهٔ این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند.[۱۰]
با این پیروزی، آسیای صغیر به تسخیر اسکندر درآمد و شهرهای یونانینشین این ناحیه، غالباً وی را همچون رهانندهای تلقی کردند و به آسانی دروازههایشان را بر روی او گشودند.[۱۱]
دومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد ایسوس
تصویری نقاشی شده از به اسارت افتادن خانوادهٔ داریوش سوم، توسط اسکندر در جنگ ایسوس.
پس از شکست ایران در نبرد گرانیک، اسکندر به آسانی توانست سایر ولایات آسیای صغیر را یک به یک تسخیر کند و تا نزدیک به سوریه به سرعت پیش برود. فقط در حوالی شهر کوچک ایسوس در سوریه بود که لشکر وی برای ورود به خاک سوریه با مقاومت تازهای مواجه شد. در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، دومین جنگ بین اسکندر و سپاهی که داریوش سوم در بابل تجهیز و آماده کردهبود، به نام نبرد ایسوس درگرفت.
داریوش سوم که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفتهبود، نتوانستهبود این نکته را درک کند که کثرت و تنوع سپاه او ممکن است در جنگ با یک سپاه منظم و محدود و در تنگنایی بین کوه و دریا دست و پا گیر باشد و چنان جای نامناسبی را برای نبرد انتخاب کرده بودند که سواره نظام ایران، میدان عمل نیافت. کم مانده بود که خود داریوش سوم در هنگام نبرد اسیر شود ولی ایرانیها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند، اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. یکی از سرداران اسکندر، چادرهای داریوش سوم را که خانوادهٔ داریوش شامل مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، همراه با غنائم فراوان تصرف کرد.[۱۲]
پس از این شکست داریوش سوم به اسکندر تقاضای صلح داد. شرایط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و در ازای این گذشتها از اسکندر خواسته شدهبود که خانوادهٔ داریوش سوم را مسترد دارد. این شرایط را اسکندر نپذیرفت.[۱۳]
تسخیر فنیقیه و مصر توسط اسکندر
اسکندر تصمیم گرفت اول فنیقیه (لبنان) را تسخیر کند تا داریوش نتواند از طریق دریا برای او مشکلی بوجود بیاورد و بعد به تسخیر مصر بپردازد. شهر صیدا که سابقاً شدیداً توسط ایرانیها سرکوب شده بود، بدون خونریزی تسلیم شد اما در صور مقاومت ناوگانهای ایرانی و فنیقی هفت ماه طول کشید و اسکندر را چنان عصبانی کرد که بعد از فتح هشت هزار نفر از اهالی آنجا را قتلعام کرد و سی هزار تن را به بردگی فروخت. غزه نیز که دروازهٔ آسیا محسوب میشد آنقدر در برابر فاتح مقاومت نشان داد تا تمام مردانش کشته شدند و زنانش به دست سربازان اسکندر افتادند. بیت المقدس نیز بدون مقاومت تسلیم شد.
در سال ۳۳۲ پیش از میلاد ساتراپ ایرانی مصر که از ناخرسندی مصریها از حکومت پارسیها واقف بود، تقریباً بدون کشمکش خود را کنار کشید و در تمام درهٔ نیل از اسکندر همچون یک منجی آسمانی استقبال شد. در مصر کاهن آمون سلطنت تمام روی زمین را به وی وعده داد و به یونانیها و مقدونیها که با اسکندر به معبد آمون آمده بودند، توصیه کرد، تا او را همچون خدا پرستش کنند. اسکندر بقول یوستن در اثر سخنان کاهن، دچار چنان نخوتی شد که حد نداشت. قسمت عمدهٔ دشواریهایی که او بعدها در بابل و هند با یونانیان همراه خویش پیدا کرد، ناشی از همین تلقینات کاهن آمون دانستهاند.[۱۴]
سومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گوگمل
نگارهای از جنگ داریوش سوم و اسکندر.
در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، همسر داریوش سوم یعنی استاتیرای دوم که یونانیان از وی به عنوان زیباترین زن جهان، یاد کردهاند، در طی اسارت و در اثر زایمان درگذشت.[۱۵] و داریوش سوم در این زمان در یک حالت یأس و درماندگی، به سبب اسارت خانوادهاش در درست اسکندر فرو رفته بود. داریوش سوم بجای هرگونه مجاهدهٔ جدی در جهت جلوگیری از پیشرفت یونانیها، در بین النهرین آنسوی دجله منتظر اسکندر شد و جنگی را که می بایست جنگ سرنوشت باشد، به داخل ایران کشاند.
در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، در نبرد گوگمل اسکندر برای سومین بار با سپاه داریوش سوم برخورد. وقتی جنگ در گرفت کثرت سپاه ایران در ابتدا باعث وحشت و دغدغهٔ اسکندر شد و به نظر می آمد که این بار سپاه داریوش سوم فاتح می شود اما اسکندر که پافشاری ایرانیان را دید، حمله را بر شخص داریوش سوم، متمرکز کرد و جراحتی بر وی وارد آمد. داریوش سوم فرار کرد و فرار او باعث فرار قسمتی از قشون گردید و بابل بلافاصله به دست اسکندر افتاد. ورود اسکندر به بابل به سبب لطمههایی که در دورهٔ خشایارشا به معابد بابل وارد شده بود نزد کاهنان و عامه با خوشحالی تلقی شد.[۱۶]
آتش در کاخ
پرسپولیس.
اسکندر در بابل فقط آن اندازه توقف کرد که لشکرش از خستگی راه بیاساید و بعد از یکماه استراحت فتح شوش و پرسپولیس را الزام کرد. فتح شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، بیست روز بعد میسر شد. اسکندر به دنبال تسخیر پایتخت دیگر داریوش پرسپولیس که بقول دیودور مؤرخ، در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود بلافاصله راه سرزمین پارس را پیش گرفت.
پس از گریختن داریوش و سقوط شوش مقاومت در مقابل این بیگانه بیفایده بنظر می رسید، بااینوجود یک سردار پارسی به نام آریوبرزن در مقابل او مقاومتی جسورانه و شدید، در تنگهای که موسوم به دربند پارس است، از خود نشان داد. او باعث شد که اسکندر نتواند از این تنگه بگذرد. سپاه اسکندر مجبور شدند، بهمان ترتیبی که ایرانیها در جنگ ترموپیل اقدام کرده بودند، عمل کرده و از پشت سر ایرانیهایی که تنگه را بسته بودند، به آنها حمله کرده و راه را باز کند. بطوریکه می نویسند دفاع آریوبرزن، یگانه مدافعهٔ صحیح و درستی بوده که ایران در آن زمان، بعمل آورد.[۱۷]
اسکندر با اشغال پرسپولیس به مهمترین هدف فتوحات خود دست یافت و چون وی با کینه از پارسی ها در داستان به آتش کشیده شدن آتن بزرگ شده بود و از اینکه تختگاه یک امپراتور به نام خشایارشا که سالها پیش با تصرف آتن تمام دنیای یونان را عرضهٔ اهانت و تحقیر کرده بود اکنون به یک اشاره او میتوانست در آتش انتقام بسوزد خود را فوقالعاده مغرور و خرسند مییافت. از این رو برخلاف نصایح پارمنتون که او را از آتش زدن قصر سلطنتی پرسپولیس برحذر داشته بود قصر را طعمهٔ یک حریق عمدی کرد و بعد چون از این انتقامگیری خویش چنانکه پلوتارک می گوید پشیمان شد یا آنگونه که کورتیوس میگوید «چون مقدونیها از اینکه شهری به عظمت پرسپولیس بر دست پادشاه آنها نابود گشت، شرمسار شدند و واقعه را به تأثیر شراب و تحریک یک روسپی منسوب کردند.» بعلاوه شهر نیز بر دست سربازان مقدونی که از پایان مأموریت خود و رسالت عظیم «ضد بربر» اسکندر خوشحال بودند، عرضهٔ غارت و تجاوز گشت.[۱۸]
مرگ داریوش سوم
نوشتار اصلی: مرگ داریوش سوم
تصویری نقاشی شده از رسیدن اسکندر بر بالین داریوش سوم پس از مرگ وی.
در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش با وجود شکستهای پی در پی هنوز مأیوس نشده و درصدد بود قشون جدیدی در ماد تجهیز کند و یکچند در اکباتان (همدان) ماند اما وقتی اسکندر در تعقیب داریوش از پارس راه ماد را پیش گرفت و داریوش نیز برای تجهیز سپاه توفیقی نیافت. با بسوس ساتراپ باختر که خویشاوند داریوش سوم محسوب می شد و عده ای از بزرگان پارس، از جانب ری به ولایت باختر عزیمت کردند. در حدود دامغان بسوس، که از آمدن اسکندر مطلع شده بود، شاه را به قصد کشتن، زخم مهلکی زد و به سوی باختر گریخت و خود را اردشیر پنجم، شاه ایران خواند. اسکندر وقتی به بالین داریوش سوم رسید او از آن زخمها فوت کرده بود و فاتح جسد او را با تأثر و احترام به پارس فرستاد.[۱۹]
بسوس در باختر و آنسوی جیحون یکچند همچنان به دعوی خود ادامه داد. اسکندر او را تعقیب و سپس مجازات کرد. این اقدام اسکندر در واقع برای انتقام گرفتن از قاتل داریوش نبود بلکه بدان سبب بود که ادعای او ممکن بود در ولایات شرقی پایگاه تازه ای برای تجدید حیات امپراتوری هخامنشی ساخته شود. بدین ترتیب و با مجازات بسوس به عنوان یک قاتل و غاصب چهرهٔ داریوش سوم در هالهای از قدس فرو رفت. با مرگ داریوش و پیروزی اسکندر بر بسوس امپراتوری هخامنشی، بعد از ٢٢۰ سال منقرض شد.[۲۰]
نام دختر داریوش سوم استاتیرای سوم بود. او یکی از سه زن ایرانیای بود که اسکندر به عقد خود درآورد. روشنک یا رکسانا دختر والی باختر و پروشات دوم، دختر اردشیر سوم دو همسر دیگر او بودند.[۲۱]
علت سقوط هخامنشیان
داندامایف اظهار می دارد که هر کسی که گزارش های لشکرکشی اسکندر را می خواند، آرزو می کند که ای کاش پارسیان پیروز میدان می شدند. او می گوید که پارسیان با شجاعت جنگیدند، صفوف منظم از سربازان ماهر مزدور یونانی بود که به مافوق خود وفادار بودند. پارسیان در ناوگان دریایی برتر از مقدونی ها بودند و ذخایر مالی و اقتصادی بیشتری نسبت به مقدونی ها داشتند. [۲۲]
از نگاه داندامایف، امپراتوری هخامنشی به چند دلیل فروپاشید:
کشتار خانوادگی و فامیلی.[۲۳]
شورش های دائمی در ایالات.[۲۴]
وضع مالیات های سنگین بر اتباع امپراتوری
بی تمایلی ساتراپ های تابع امپراتور برای دفاع از امپراتوری.[۲۵]
آخرین دلیلی که داندامایف می آورد، علاقه ای است که ساتراپ ها به فاتح جدید نشان می دادند، چرا که فشار مالیاتی بر دوش آنها سنگینی می کرد. داندامایف سقوط هخامنشیان را با سعود آن (در زمان کوروش بزرگ) مقایسه می کند و می پندارد همانطور که بابلی ها با استحکامات محکم و لشکر مجهز در برابر ارتش کوروش ناتوان بودند، اکنون ارابه های جنگی و فیل های جنگی پارس ها هم مانع کشورگشایی اسکندر نشد.[۲۶]
داریوش در تاریخ اساطیری ایران
در متون اساطیری، داریوش سوم، همان دارای دوم، پسر دارای اول و آخرین پادشاه افسانه ای خاندان کیانیان است. نام او در ادبیات پهلوی و اکثریت منابع اسلامی به صورت دارا ثبت شده ولی در دارانامه ابوطاهر محمد طرسوسی و نسخه منثور فارسی اسکندرنامه به صورت داراب در آمده است. نام مادرش «ماهناهید» دختر هزارمرد آمده است[۲۷]
ساختن شهر دارا یا داریا، بالای شهر نصیبین، به دارای دوم منصوب است. در برخی منابع، او همچنین شهر دارابگرد را ساخته است. به علاوه، گفته می شود که او دستور داد تا دو نسخه از کل کتاب اوستا و زند را کپی برداری کنند و در خزانه سلطنتی «گنج شاهیگان» و قلعه آرشیو «دژ نبشت» با احترام نگهداری شوند. افسانه «دارا و بت زرین» که ابن ندیم آن را گزارش کرده است، از جمله داستان های ایرانی است که به زبان عربی ترجمه شده و ممکن است مربوط به دارای دوم باشد. قسمت افسانه ای داراب نامه طرسوسی به رفتار داریوش می پردازد.[۲۸]
در یکی از رمان های ایرانی، اسکندر پسر دارای یکم و برادر ناتنی دارای دوم است. بنابراین روایت، دو افسر نظامی به دارای دوم خیانت می کنند و او را زخمی می کنند و دارا از اسکندر می خواهد تا انتقام خونش را بگیرد و با دخترش، روشنک، ازدواج کند.[۲۹] در خیلی از نسخه های فارسی، شامل فردوسی، اسکندر پسر داراب و دختر فیلیپ مقدونی است. . [۳۰]
سرنوشت خانواده داریوش سوم
استاتیرای دوم، دختر یا خواهر و همسر داریوش سوم است که در اسارت مرد. استیرای سوم، دختر بزرگ داریوش سوم است. اسکندر پس از تصرف تخت جمشید به شوش رفت و در این شهر برای آمیختن خون ایرانی و مقدونی عروسی بزرگی برای سرداران سپاه خود با زنان بلندپایه ایرانی ترتیب داد. خود او با روکسانا، دختر اکسارتس بلخی و با دختر داریوش سوم ازدواج کرد. پس از مرگ اسکندر، چون رکسانا بر استاتیرا رشک می برد، او را با نامه جعلی از اسکندر، نزد خود خواند و به کمک پردیکاس، او و خواهرش را کشت و به چاه انداخت.[۳۱]
تبارنامه داریوش سوم
کوروش بزرگ ۵۵۹–۵۲۹
کاساندان ملکه
داریوش بزرگ ۵۲۲–۴۸۶
آتوسا ملکه
کمبوجیه دوم ۵۳۰–۵۲۲
خشایارشا ۴۸۵–۴۶۵
آمستریس ملکه
اردشیر یکم ۴۶۵–۴۲۴
داماسپیا ملکه
خشایارشای دوم ۴۲۴
سغدیانوس ۴۲۴–۴۲۳
داریوش دوم ۴۲۳–۴۰۴
پروشات ملکه
استاتیرای یکم ملکه
اردشیر دوم ۴۰۴–۳۵۸
اوستانوس شاهزاده
اردشیر سوم ۳۵۸–۳۳۸
آتوسا ملکه
سیسیگامبیس شاهدخت
آرشام
ارشک ۳۳۸–۳۳۶
پروشات دوم شاهدخت
داریوش سوم ۳۳۶–۳۳۰
استاتیرای دوم ملکه
روشنک دختر والی باختر
اسکندر مقدونی شاه ایران و مقدونی
استاتیرای سوم شاهدخت
نگارخانه
تصویری نقاشی شده از مراسم ازدواج اسکندر و استاتیرای سوم
تصویری نقاشی شده از اسارت خانوادهٔ داریوش
تصویری نقاشی شده از اسارت خانوادهٔ داریوش
تصویری نقاشی شده از اسارت خانوادهٔ داریوش
تصویری نقاشی شده از مرگ داریوش
تبارنامه
کیقباد
کیاپیوه
کیبیرشن
کیپیسین
کیآرش
کیکاووس
مَنوش
سیاوش
اوزان
کیخسرو
کیلهراسپ
زریر
کیویشتاسپ
بستور
پشوتن
اسفندیار
مهرنوش
نوشآذر
بهمن
داراب
پایتخت
پایتخت کیانیان نیز مانند پایتخت پیشدادیان از ابتدا شهری به نام تمیشه در نزدیکی ساری بوده [۷] و این شهر تمیشه از شهرهای قدیمی در طبرستان بودهاست که مورخان بسیاری درمورد آن نوشتهاند.[۸] و این نشان میدهد که پایتخت کیانیان در سرزمین مازندران کنونی بودهاست و این سرزمین با سرزمین مازندرانی که در شاهنامه نوشتهشدهاست متفاوت میباشد.[۹]
پانویس
پرش به بالا ↑ جستاری چند در فرهنگ ایران، ص ۹۱.
↑ پرش به بالا به: ۲٫۰ ۲٫۱ جستاری چند در فرهنگ ایران، ص ۹۲.
پرش به بالا ↑ کیانیان، ص ۲۳؛ به نقل از یشت ۱۳، بند ۱۳۲، و یشت ۱۹، بند ۷۱ ببعد.
پرش به بالا ↑ تاریخ ایران کمبریج، جلد سوم، قسمت اول، ص ۵۴۸.
پرش به بالا ↑ پیرنیا، حسن؛ دوران اساطیری تاریخ ایران
پرش به بالا ↑ پیرنیا، حسن؛ دوران اساطیری تاریخ ایران
پرش به بالا ↑ شاهنامه و مازندران، صادق کیا، تبرستان در شاهنامه
پرش به بالا ↑ طبرستان پارسی
پرش به بالا ↑ طبرستان پارسی
منابع
بهار، مهرداد. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: انتشارات فکر روز، ۱۳۷۶. ISBN 964-5838-74-6
کریستینسن، آرتور امانوئل. کیانیان. مترجم: ذبیحالله صفا. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۱. ISBN 978-964-445-340-3
یارشاطر، احسان، و دیگران. تاریخ ایران کمبریج جلد سوم، قسمت اول. مترجم: حسن انوشه. تهران: امیرکبیر، ۱۳۸۳. ISBN 964-00-0023-X
نولدکه، تئودور. حماسهٔ ملّیِ ایران. مترجم: بزرگ علوی. تهران: موسسهٔ انتشارات نگاه، ۱۳۸۴. ISBN 964-6736-79-3
صفا، ذبیحالله. حماسه سرایی در ایران. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۴. ISBN 964-00-0635-1